تبليغاتX
چند وقت یه بار

+ 88/08/18  21:31  - 

دستم نمی‌ره بنویسم خوب شد رفتی. سر بلند کن ببین به چه روزی افتادیم.
+ 88/08/08  13:52 

اتاق نور جایی است که آدم در آن احساس الوهیت می‌کند. چون می‌تواند با بالا و پایین کردن یک دکمه انسان‌ها را غیب و دوباره ظاهر کند.
+ 88/08/02  23:13  - 

بعضی آدما هستن، که جمعاً یه ربع باهاشون حرف نزده‌ین، بعد هر وقت می‌بینن سه چهار نفری وای‌سادین یه جا، می‌آن بی‌صنم، رندم برا یکی نوشابه وا می‌کنن می‌رن. به نظرم اینا –در کنار موجوداتی چون گیاهان سبزینه‌دار- از جمله موجوداتی هستن که دنیا رو به جایی قابل زیست تبدیل می‌کنن.

+ 88/07/29  18:48  - 

اینطورام که می‌گی نیست... فکر کن به روزی که ذهنت پر شده باشه از جاها و آدما و موقعیتایی که هر چند وقت یه بار، یاد یکیش بیفتی و چشاتو تنگ کنی، دندونتو رو گوشه‌ی لبت فشار بدی و ته ذهنت دنبال این بگردی که اینو کجا خوندی و بعد یادت نیاد. می‌بینی؟ باز داری لبخند کج می‌زنی پسر جان.

+ 88/07/25  23:3  - 

کوچه ساکت بود، و هوای خنک و چراغ‌ درگاه خانه‌ها توی شب کاری می‌کرد که فکرهای چرت و پرتم را که زیر لب می‌گفتم قطع کردم. حس کردم باید یک حرف درست و حسابی‌ ِ فیلسوفانه و فصیح بزنم، یک چیزی که طنینش آنجا، بین همه‌ی آن چیزها بماند. ولی هرکاری کردم، هر چه منتظر شدم، هیچ چیز به فکرم نرسید.

+ 88/07/22  18:54  - 

نمی‌دونم چرا از انحطاط نامجو متأسف نیستم.

+ 88/07/20  17:40  - 

تأملات بی‌سود- 1

فلسفه‌ی دنیا دو روزه
هر شبش کنیاک و دوده


ادامه‌ی مطلب
+ 88/06/26  1:2  - 

دیگر استرس نداشته باشید. اکا استرس را کشته است.
+ 88/06/16  23:24  - 

مجری سحر کانال یک منو به خودزنی می‌ندازه.

+ 88/06/11  22:9  - 

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم هر اتفاقی که می‌افته تقدیر خداست. تصمیم خداست. فکر می‌کردم اگه کسی داستان بنویسه، یا فیلم بسازه، تقدیر خدا رو ندیده گرفته. کاری رو که خدا نکرده بهش بسته.
برای همون موقع خوب بود. ولی حالا که نگاه می‌کنم... خوب شد که دیگه این‌طوری فکر نمی‌کنم.

+ 88/06/08  22:44  - 

نه ایشان دانستند و نه کس که در غیب چیست. و زمانه به زبان فصیح آواز می‌داد و لکن کسی نمی‌شنود.
+ 88/06/03  23:26  - 

کلاً یک کار شرافتنمندانه‌ای که می‌شود کرد این است که به جای چرت و پرت نوشتن، آدم فقط از سلین نقل قول کند.
+ 88/06/02  17:27  - 

- در اينجا هم قشري از جامعه که در موضع اقليت قرار گرفته بودند، رنجور شدند. روي اين جريان رنجور سرمايه گذاري شد. شما اقليت نبوديد و راي شما را خورده اند. براي گرفتن رايتان به خيابان ها بياييد و از حق تان دفاع کنيد... وقتي آقاي موسوي آمدند خيلي از اصلاح طلبان گفتند ما پيروزيم و اگر چنين نشد تقلب صورت گرفته است. و اين را به نوعي القا کردند و اين متناسب با يک کار رقابتي نيست.
- فکر نمي کنيد اگر اصلاح طلبان چنين نفوذ و قدرتي در بين مردم داشتند به جاي القاي پيروزي به راحتي مي توانستند پيروز انتخابات شوند؟
(+)

+ 88/05/29  20:45  - 

در زمانی که جهان شرق و غرب در تب جنگ یا غوغای انقلابی بود، در زمانی که حتی کسانی که خودشان را نویسنده می‌دانستند تسلیم این توهم شده بودند که تاریخ بسی بزرگ‌تر از انسان و حقیقت است، و این توهم که اندیشه‌های انقلابی مهم‌تر از زندگی انسانی هستند، کافکا شخصی‌ترین فضای انسانی را ترسیم و از آن دفاع کرد... کافکا همچون آدم غریبی گرفتار وسواس جلوه‌گر می‌شود. در قیاس با توفان تاریخ که همه چیز را می‌روبد، تجربه‌ای که کافکا عرضه می‌کند نحیف است... اما دقیقاً به همین ترتیب بود که کافکا راه خودش را به سوی تجربه‌ها و احساسات بنیادین انسان معاصر گشود.

+ 88/05/06  12:10  - 

تا به امروز هم کوچک‌ترین جزئیات آن روزی را به یاد دارم که در کنار حصار سیم خاردار زندان ایستاده بودم، حصاری که فهمیده بوده‌ام هرگز اجازه نخواهم یافت از آن عبور کنم، و ستون‌های بی‌پایان سربازان ارتش سرخ را تماشا می‌کردم، با اسب‌های خسته‌شان، با نفرات فرسوده‌شان، با تانک‌های کثیفشان، با توپ‌ها و ماشین‌های گل‌آلودشان که همه به صف بودند، و برای نخستین بار شمایل استالین را دیدم، مردی که نامش مدت‌ها بعد برای من همان لحظه را تداعی می‌کرد، و من بی‌اختیار از این که می‌دیدم آزاد هستم می‌گریستم. در حین اینکه مشغول تماشا بودم یک آلمانی غیرنظامی را آنقدر کتک زدند که مرد، و تانکی از روی بدن یک زندانی عبور کرد که با حرص و ولع زیاد خودش را پرت کرده بود به سمت یک سیگاری که کسی روی زمین انداخته بود، اما هیچ‌یک از این چیزها نمی‌توانست حال و هوایی را که داشتم ضایع کند یا مرا از آن قله‌های رحمتم پایین بیاورد. سال‌ها بعد، زمانی که به یاد کودکی‌‌ام افتادم و آنچه بر من گذشته بود، یک فکر تقریباً کفرآمیز از خاطرم گذشت: این فکر که همه‌ی آن سال‌های محرومیت ارزش درک آن لحظه‌ی یگانه‌ی احساس آزادی را داشت.

+ 88/05/02  17:11  - 

حالا بعد از همه‌ی این‌ها که گذشته، پست اول را باید کِی بگذاری؟ توی پستت باید چه بنویسی؟
آدم کِی فراموش می‌کند؟ وقتی زلزله می‌آید و همه چیز خراب می‌شود، کی، چه وقت، اولین شوخی را می‌کند؟ کسی هست که سال سی و دو را یادش باشد؟ می‌خواهم بدانم اولین بار کِی توانسته برود بستنی بخورد؟ می‌خواهم بدانم کِی، چطور همه چیز دوباره عادی می‌شود؟
هیچ‌وقت عزیزجان. هیچ‌وقت. ولی بالاخره یک روز باید وانمود کنی که یادت رفته.

+ 88/04/02  19:49  - 

نه فقط آن شب، که بیشتر شب‌های هفته‌های گذشته را آقای اکا راحت خوابید. چرا که هم خیلی خسته شده بود، و هم وجدانش از این راحت بود که وظیفه‌ی مدنی‌اش را انجام داده است.
+ 88/03/13  11:3  - 

دارم فکر می‌کنم وقتی که برگردد، چه شکلی شده است. درباره‌ی من چه فکر می‌کند که بعد از بیست روز تازه فهمیده‌ام. دارم فکر مي‌کنم باز می‌توانیم مثل قبل شوخی کنیم یا نه. هنوز مثل قبل می‌خندد یا نه.
نمی‌دانم چرا تصویر خیالی‌ام از او، اینقدر شبیه تصویر اکاست، بعد از برگشتن آلیوخا.
نمی‌دانم چرا چیزهایی که باید فقط خیالی باشند، واقعی می‌شوند.

+ 88/02/31  19:13 

نمی‌خواستم کسی بگوید متأسفم. نمی‌خواستم اندوهم سبک شود. من تسلی نمی‌خواستم. تنها چیزی که می‌خواستم، کمی تنهایی‌ بود. تنهایی‌ای که از من دریغ می‌کردند.
+ 88/02/27  0:36  - 

چنارهای ولیعصر را دوست دارم
که به احترام تو سبز ‌پوشیده‌اند.
[شعر سیاسی گفتم.]

+ 88/02/25  0:7  - 

توی گوگل‌ریدر ِ آقای اکا پانصد-ششصد تا آیتم نخوانده روی هم تلنبار شده.
آگاهان می‌گویند این ابتدای راهی است که درنهایت به ترک فضای اینترنت منجر می‌شود.

+ 88/02/18  10:48  - 

من معتقدم دو مؤلفه‌ی مهم هست که روی کیفیت زندگی به‌شدت تأثیر می‌گذارد. یکی -همان‌طور که می‌توانید حدس بزنید- ریش است، و دیگری که مهم‌تر است، آفتاب.
+ 88/02/15  18:51  - 

گاهی از خودم می‌پرسم کدومش بدتره؟ اینکه بدون کاپشن از خونه بری بیرون و نصف روز بارون بخوری؛ یا اینکه با کاپشن بری همه‌ی روز زیر آفتاب عرق کنی...

+ 88/02/13  8:38  - 

این روزها آقای اُکا در این هراس دائمی زندگی می‌کند که موقع خوردنِ چیزی، سبیلش آغشته به ماده‌ی خوراکی شود.
زندگی کردن مطابق آرمان‌ها هزینه‌های خودش را دارد.
+ 88/02/06  0:1  -